تبليغاتX
bahoone2011

bahoone2011
به نام حق که الحق بهترین است
سلام 

امیدوارم حال همه خوب و روزگار بر وفق مراد باشه

قصد این وبلاگ فقط بهونه ای است برای با هم بودن

خاطره بهترین بهانه است برای یادآوری خاطرات خوش کودکیمان

به فرموده انیشتین:

خوبی ها را جمع کنیم، بدی ها را کم کنیم، محبت ها را ضرب کنیم، شادی ها را تقسیم کنیم، دوستی ها را به توان برسانیم و دشمنی ها را جذر بگیریم 

[ دوشنبه 29 فروردین1390 ] [ 18:53 ] [ پریسا ]
مکعب برگشت به کره گقت:

تو در هیچ زمینه ای اعتقاد مشخصی نداری.

جهت گیری نکرده ای نسبت به همه چیز و هر کس با ملایمت برخورد می کنی.

هیچ وقت حرف تند و تیزی نمی گویی.

من مطمئن هستم تو هرگز نمی توانی با این روش راه را به آخر برسانی .

همین مدارا دست و پایت را می بندد.

کره گفت:

تا پایین کوه مسابقه بدهیم؟

به به

به افتخار کره بزن دست قشنگه رو

[ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 2:24 ] [ پریسا ]

هرجایِ دنیایی دلم اونجاست

من کعبه مو دورِ تو میسازم

من پشت کردم به همه دنیا

تا رو به تو سجاده بندازم




هرروز حِسِم  تازه تر میشه

غرقِ تو میشم بلکه دریا شم

بیزارم از اینکه تمامِ عمر

از رویِ عادت ، عاشقت باشم




گاهی پرستیدن ، عبادت نیست

با اینکه سر رو مهر میذاری

گاهی برای دیدن عشقت

باید سر از رو مهر برداری



یک عمر هر دردی به من دادی

حس میکنم عینِ نیازم بود

جایی که افتادم به پای تو

زیباترین جایِ نمازم بود




هر جای دنیایی دلم اونجاست

من کعبه مو دور تو میسازم

من پشت کردم به همه دنیا

تا رو به تو سجاده بندازم

[ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ] [ 0:6 ] [ پریسا ]

هر وقت زنش مریض می شد با وجود اینکه سر در نمی آورد

بهش می گفت:« چیزی نیست »

زن هم خودش رو نمی باخت و خوب می شد.

اما وقتی خودش مریض شد

هر چقدر گفتند:« چیزی نیست » حالش بدتر شد و مرد.

                                                     اما واقعا چیزیش نبود.

[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 23:20 ] [ پریسا ]

دختر کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یه کفش کرده بود که با او تنها باشد. پدر و مادرش زیر بار نمی رفتند؛ چون می ترسیدند او هم مثل بیشتر دخترهای چهار پنج ساله حسودی اش بشود و بلایی سر بچه بیاورد. منتها او هیچ نشانه ای از حسادت از خودش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهربان بود. دست بردار هم نبود و هر روز که می گذشت، بیشتر اصرار می کرد. عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقیقه با بچه تنها بماند. دختر کوچولو با خوشحالی رفت اتاق نوزاد و در را بست. لای در کمی باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاو می توانستند او را ببینند. دختر کوچولو آهسته رفت طرف نوزاد، صورتش را چسباند به ضورت او و پچ پچ کرد:

"نی نی جون به من بگو خدا چه جوریه. من داره یادم میره."

 

 

 

[ پنجشنبه 17 فروردین1391 ] [ 13:31 ] [ پریسا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست:
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب وتابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد...!
فریدون مشیری
امکانات وب






[ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ]
ایران رمان